اشعار در مورد دوستی با شعر کوتاه و بلند در مورد دوستان و رفاقت

مجموعه اشعار کوتاه و زیبا در مورد دوستی و رفاقت (شعر کوتاه و بلند در مورد دوستان و رفاقت) را در این مطلب آریا مگ آماده کرده ایم.

اشعار زیبا در مورد دوستی و رفیق

دوستی مثل متکا میمونه
وقتی خسته ای بهش تکیه میکنی
وقتی خوشحالی بهش تکیه میکنی
وقتی غصه داری روش گریه میکنی
وقتی شوخیت میگیره پرتش میکنی
وقتی سرت شلوغ از جلو دست و پا برش میداری
اما دیر یا زود باز هم بهش احتیاج پیدا میکنی
به سلامتی همه دوستای با معرفت…


دلت آبی تر از دریا رفیقم
به کامت شادی دنیا رفیقم
الهی دائما چون گل بخندی
شب و روزت خوش و زیبا رفیقم


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست


اشعار در مورد دوستی

هی رفیق
بدون چتر کنارم قدم نزن، خیس دلتنگی هایم میشوی
دنیای من ابری تر از آن است که فکرش را میکنی


شعر دوستی

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است


ای دوست به خدا دوری تو دشوار است
بی تو از گردش ایام دلم بیزار است
بی تو ای مونس جان، دل ز غمت میسوزد
دل افسرده من طالب یک دیدار است
در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است
دلم برای رفیقان با وفا تنگ است


با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا


اشعار زیبا در مورد رفاقت

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد
ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو
یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد


اشعار در مورد دوستی

هوایم باز بــــارانی ست ای دوست
و عمق گریه پنهانی ست ای دوست

در این سرمــــــــای جان‌سوز محبت
بهارم رو به ویرانـی ست ای دوست

کبـــــوتر شوق فتــــــــح قلـــــه دارد
ولی افسوس زندانــی ست ای دوست

من و دل از تبــــــار عشـــــق هستیم
و عشق دنبال قربـانی ست ای دوست

به شوق فصل بــــاران زنــــــدگی کن
که فرصت اندک و فانی ست ای دوست

صدایت در قلم هر لحظه جاری ست
و این دنیای حیـــــرانی ست ای دوست

شـــــب است و بـــــارش ناب الهـــــی
دلـــــم محتاج دستــــانی ست ای دوست

صمیمی, پر محبت, گــــــــــرم و عاشق
غزل در بیت پایانــــــی ست ای دوست

قـــلم پر غم, ورق خستـــه, زبــان گنگ
غروبــی سخت طولانـــی ست ای دوست


کجایم، چه میگویم ای دوستان
مگر مست گشتم درین بوستان
ملولیم ساقی می ناب ده
یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده


یارا بهشت صحبت یاران همدمست
دیدار یار نامتناسب جهنمست
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست
بس دیو را که صورت فرزند آدمست
آنست آدمی که در او حسن سیرتی
یا لطف صورتیست دگر حشو عالمست
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
جز بر دو روی یار موافق که در همست
آنان که در بهار به صحرا نمی‌روند
بوی خوش ربیع بر ایشان محرمست
وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکمست
آرام نیست در همه عالم به اتفاق
ور هست در مجاورت یار محرمست
گر خون تازه می‌رود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهمست
دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
ممسک برای مال همه ساله تنگ دل
سعدی به روی دوست همه روزه خرمست

سعدی


اشعار در مورد دوستی

از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
می‌باش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را

ابوالقاسم حالت


اشعار بلند و کوتاه در مورد رفیق

آری ضرورت است تحمل به جور دوست
گر خاطر تو طالب میل رضای اوست
وز غیر میل دوست، طلب می‌کنی از او
تو دوستدار نفس خودی نی هوای دوست
آنگاه لاف مهر و محبت، توان زدن
کاندر رضای او گذری ز آنچه غیر اوست
از دوست غیر دوست نخواهیم حاجتی
گر دوست با من است جر اینم نه آرزوست
چون کامکار هر دو جهانی به لطف یار
دیگر ترا چه کام و چه فکر و چه جستجوست…

جهانگیر خان ضیائی


دیم آلاله‌ای در دامن خار
واتم آلالیا کی چینمت بار
بگفتا باغبان معذور میدار
درخت دوستی دیر آورد بار


ز سنگ جور تو بی مهر و بی وفا ای دوست
دلم شکسته شد اما چه بی صدا ای دوست

منم که یک سر مویت به عالمی ندهم
ولی تو داده‌ای آسان ز کف مرا ای دوست

تو قدر دوست چه دانی که هست گوهر عشق
به پیش چشم تو بی قدر و بی بها ای دوست

منم چو گوهر رخشان میان گوهریان
چو گوهری نشناسی مرا چرا ای دوست

کمال عشق بود اعتماد و یکرنگی
به سوء ظن مشکن رونق صفا ای دوست

من از تو شکوه به بیگانگان نخواهم برد
که آشنا نکند شکوه ز آشنا ای دوست

شکایت از تو به جایی نمی‌برد طلعت
پذیرد آنچه که باشد تو را رضا ای دوست

طلعت بصاری


اشعار در مورد دوستی

بود درد مو و درمانم از دوست
بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست


گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است

فریدون مشیری


من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش


لحظه ای در گذر از خاطره ها
ناخود آگاه دلم یاد تو کرد
خنده آمد به لبم شاد شدم
گویی از قید غم آزاد شدم
هر کجا هستی دوست، دست حق همراهت…


من از تو جز تو نخواهم، که در طریقت عشق
بغیر دوست تمنا ز دوست، رسوائی است
عجب نمک به حرامی است دور از تو رضی
که با وجود خیالت به تنگ تنهائی است


همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
فریدون مشیری


آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید


دل من دیر زمانی ست که می‌پندارد
«دوستی» نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می‌دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار،
دانه‌هایی ست که می‌افشانیم
برگ و باری ست که می‌رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید

آن‌چنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس

زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه‌ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می‌باید کرد
رنج می‌باید برد
دوست می‌باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآ رد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل‌ها مان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:
شادی روح تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گل‌باران باد

فریدون مشیری

مطالب مشابه به این مطلب