شعر در مورد ایمان با اشعار کوتاه و بلند خاص در مورد دین و ایمان به خدا

زیباترین اشعار در مورد ایمان به خدا و دین را در این بخش از مجله آریا آماده کرده ایم با ما همراه باشید.

اشعار در مورد ایمان

بیا
که از رگ گردن به هم
نزدیک تر شویم
ای تنها امت من !
“پیامبر” تر از این می شوم اگر
تو “سرزمینم” باشی
که رسالتم این بود
مرا به تو مصلوب کنند
ایمان بیاور سرزمینم !
ایمان بیاور !
قرار است امشب
در میان بازوان تو “کتابی” نازل شود.


در سکوت زمین گره خوردیم
و دانستیم
گناه
پرده ای بود آویزان
از چهار چوبِ لقِ پنجره یِ ایمان
پشت این پنجره
اما
هیچ.
هیچ.


با من ان میکنی؛که ماه با دریا که باد با گندمزار که موسیقی با روح که خدا با انسان تو مرا جذب
میکنی میلرزانی میافرینی و من زیر چشم و دل تو اب میشوم من به تو ایمان دارم مرا کافر مکن


ای وای که این خرمن سوزان بسر آید

وین راه سراسر گنه وشورو پریشان بسرآید

یاران!همه هستی ما نیست پشیزی

ای کاش که این عمر به ایمان بسر آید


شعر در مورد ایمان

اگر اسلامت از ایمان شود دور

نماند هیچ ایمان ترا نور


شعر کوتاه در مورد ایمان

چو بیخ اندر دلت ایمان قوی کرد

توانی در دو عالم رهروی کرد


بسان بیخ باشد اصل ایمان

بود اسلام شاخش میوه احسان


کفر سر زلف تو ایمان ماست

درد غم عشق تو درمان ماست


عشقت ایمان و جان به ما بخشد

لیک بی‌علتی عطا بخشد


نور ایمان از بیاض روی اوست

ظلمت کفر از سر یک موی اوست


شعر در مورد ایمان

از آن ایمان او در اصل خلقت

همی چربد بر ایمان ها ز سبقت


مجموعه اشعار در مورد دین و ایمان

مر مرا اینجا شکایت شکر شد

کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد


در راه حق چو محرم ایمان نبوده ایم

ایمان خود به تازگی از سر گرفته ایم


نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان

که اینجا کفر و ایمان درنگنجد


بسا ایمان بود کز کفر زاید

نه کفر است آن کز او ایمان فزاید


ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو مسلمان شو مسلمان


رهزن ایمان من شد نازنین تازه‌ای

رفتم از کیش مسلمانی به دین تازه‌ای


با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد


شعر در مورد ایمان داشتن

صبر باید که بگویم غم ایمان یعنی

یعنی آدم به هوس در ره شیطان افتاد


تو چقدر نزدیکی به من و زندگییم!
همه اسرارم را به صندوقچه ی دلت قفل زدم
و تو شدی یک محرم
به تو ایمان دارم
به صفایت میبالم!
که تو منی یا من تو شک دارم!
من و تو سهم همیم!!!
دو نفر در یک سو!
و محال است خیانت بکنیم
به تو ایمان دارم…..


خواهم از هجر تو در خانه بگریم
وای در خانه خود باز غریبانه بگریم
ای که من بنده ی دیدار توام
شده ای مسجد ایمان دلم
زلف زیبای تو سجاده ی من
مهر سجاده کنم خال تو را
کنج ابروی تو محراب دعا


برو خود را ز راه خویش برگیر

به هر لحظه درآ ایمان ز سر گیر


کفر چو منی گزاف و آسان نبود

ثابت تر از ایمان من ایمان نبود


رونق ایمان من قدرش نبودی اینقدر

گر نبودی کفر زلفت رونق ایمان من


کفر زلفش رونق ایمان ماست

کفر کی باشد چو ایمان او بود


شعر کوتاه در مورد ایمان

کفری وچه خوش کفری، کفری که بود ایمان

این کفر کسی دارد کایمان به خدایش هست


کفر سر زلف او غارتگر ایمان است

قصد دل و دینم کرد ایمان مرا برده است


کفر سر زلف او رونق ایمان من

رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است


عاشقی کرده طلب معرفت از عشق مجو
حرف از استغنا به حیرت نزد درویش مگو

چون نکرده شک ز ایمان نزد ما دم میزنی
از فنا ترسیده ای پیمانه ای کم میزنی؟


در هُرم نفس‌های تو جان خواهم داد
خود را به جهان، باز نشان خواهم داد
ای خاطره انگیزترین نام جهان!
با نام تو، ایمان به جهان خواهم داد


هیچ اندیشی

اهورامزدا

سایه ی ایمان را

روی چشم دانش

می ریزد

و نگاه خاموش

پای در تاریکی

فتنه می انگیزد ؟


در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود

ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت


سعی ناکرده در ره ایمان

پیشت آورده اند از ایمان خوان


او چه داند که تابش جان چیست

چه شناسد که درد ایمان چیست


چشم ایمان جمال او بیند

کور کی چهره نکو بیند


برگرفت او به قوت ایمان

شرک و شک را ز کسوت ایمان


صدق او میزبان ایمان بود

مصطفی هرچه خواست او آن بود


از دریچه مشبک ایمان

در تماشای روضه رضوان


پشت دانایی چشمان تو دنیایی هست
که در آن طعم بلوغ
قفس واسطه را میشکند
من به چشمان تو ایمان دارم
از «خود آیی» به «خدا»
فاصله نزدیکتر از سایه به ماست
چه بسا فاصله ی رایحه تا گل باشد
شاید همچون آبیست
که در اندازه ی رود
تا هم آغوشی دریا جاریست…


پوشندگان خلعت ایمان گه الست

ایمان صفت برهنه سروان در معسکرش


فدایت شوم ایمان سخى!
کنار ذهنیت من روئیدى
و مرا به آسمان بخشیدى.

کاش اینجا بودى تنهایى!
و شوق این لحظهء من را میدیى.


روی ایمان ندیده ای به خدا

گر به ایمان خویشت ایمانست


لذت ایمان فزاید در عمل

مرده آن ایمان که ناید در عمل


عاشق به یقین دان که مسلمان نبود

در مذهب عشق کفر و ایمان نبود


می خواهم ایمان تو باشم
که عشق تنها عذاب کابوسهای شبانه تو
در رویاهای من
خشکیده است
تا در تو ریشه کنم
وقتی که هیچ بهانه ای را مجال دیدنم نمی دهی
می دانم عادت داری که تنها نباشی
می دانم که این شعر ناتمام توست
حالا که کسی یاد تو را در من زنده می کند
پس تا خوابهای دوباره ات
بیدار می شوم…….


ایمان مگر به معجزه می ماند
ورنه به روی هیچ جز هیچ
هیچ بنایی را
بنیان نمی توان کرد
این معجزه ست معجزه ایمان
که ایمان را
با صد هزار ترفند
ویران نمی توان کرد


آری حق باتوست که یار ظالم ام!…
{ایمان}
همیشه تک وتنها بوده و هست،
اما بدان تو یار ظالم،
{ایمان} تنهایی اش را دوست دارد،
چرا که بوی پاک نجابت میدهد….


من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم


دل ایمان می خواهد و

عقل دلیل

دلیل در پی راه هایست برای اثبات

که شاید

به انکار هم برسد

اما ایمان خود نماد اثبات است..


در غمستان نفسگیر، اگر

نفسم میگیرد

آرزو در دل من

متولد نشده، می میرد

یا اگر دست زمان

درازای هر نفس جان مرا میگیرد

دل گریان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم


همگان مست فراسوی نگاه…
دیده دنبال شقایق که اسیرزندگی است…
پشت دیوارحقیقت…غمزده چشم به امیدخدا
دل به ایثارشما…
مرگ انسان روزی است….که دراین جولانگاه
بسپاردهمه ایمان به گناه!!!

مطالب مشابه به این مطلب