شعر در مورد تابستان با زیباترین اشعار در مورد فصل زیبای تابستان

در این بخش مجموعه شعر درباره فصل تابستان و زیبایی این فصل بی نظیر را آماده کرده ایم با ما همراه باشید.

اشعار زیبا در مورد تابستان

ای از ورای پرده‌ ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما


تابستان
فصل برگِ توت و پیلهُ پروانه
فصل نامزد شدن یخ با آب
فصل خوابیدن روی بام
فصل دیدار کسی در آسمان
بی تعارف این دلم خیلی هوایت می کند


در این تابستان داغ نگاه های سردت کشنده تر از گرماست
و من در آسمان دوستی مان گویی برف و سرما را تا مغز استخوانم درک می کنم


شعر در مورد تابستان

تنهاتر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
در سایه ای خود را
رها کردم


ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است


شعر زیبای تابستان

حتی در خاطرم نمانده

که توی آن عکس برفی

شال گردن انداخته بودی یا نه …

یا توی آن عکس ظهرِ تابستانی ات

عینک دودی به چشم داشتی یا نداشتی


شعر در مورد تابستان

تو
راز فصل ها را می دانی
وقتی پائیز؛
آهنگ رنگ رنگ موهایت.
تابستان؛
التهاب سرخ لبانت.
زمستان؛
سپیدی شانه های برفی ات.
و بهار؛
قرار با اطلسی ها

در مردمک چشمان توست…


این شعرها که بوی سکوت می دهند
از غیبت لب های توست
کلمات
مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی
از معنا خالی شدند
و در انتظار مورچه هایند
توشه بار زمستانی شان را
در حفره ی تاریک خالی کنند–
اندوهی که سرازیر می شود
در سینه ی خاموش من.


شعر در مورد تابستان

تابستان را که داغ نیامدن کردی
پاییز را سرد نبودن نکن؛
گناه دارد…


شهریورم پاییز بی باران
شهریورم پاییز بی رنگ است
دلتنگ شادی های تابستان
دلواپس افتادن برگ است
هم گرم خورشید است و داغ از تب
هم سرد و دلگیر است و بارانی
دلخور از این حس بلاتکلیف
ماندست پشت خط پایانی
پاییز بی مهر است شهریور
بانوی مست عشق و رسوایی
لبخند معصومش پر از درد است
شبهاش غرق بغض و تنهایی
در ظاهرش بی حالی خورشید
در سینه اش عشق خزان دارد
شبها هوای ابر بی باران
هر صبح آشوب و فغان دارد
شهریورم رویای یک آغوش
یک عاشق از شور لبریز است
شهریور زیبای تابستان
تنهاترین فرزند پاییز است

شعر از نیلوفر خایقی


شعر بلند تابستان

برو تابستان!
تو بیاموز از بهار!
چقدر زود برفت!
دمِ تو گرم عزیز ،
زودی ازفصلِ دلِ ماتو برو
باتو حالم خوش نیست
چشمِ دل دوخته بر پاییزم
کولرِسردِ مجازی چه لطفی دارد
خوش بحالِ روزِ سرد و برگِ زرد…
گرمی از حد که گذشت
مثل تب، بر سر و برجانها بلاست
چه کسی گفت:
که پاییز ، غمش لبریز است
در نگاهِ من طبیعت
دراین فصل طلاست
گرچه درذهنش، بهاران است
ولیکن، به زمستان مبتلاست

شعر از محمد امین نژاد


شعر در مورد تابستان

پژمرده و زرد، در خزانم مگذار
آیینه ای از درد، کنارم مگـــذار

ای فصل درخت و سایه، ای تابستان
برگرد، چنین خسته و سردم مگذار

شعر از سید کاظم موسوی طهرانی


در میان روزهای گرم تابستان
که معصومانه می تابد به اهل این زمین خورشید
و سرکش می شود گهگاه، به جز ساعاتی از شبها
ولی محفوظ از سرمایِ دی ماهُ و همه احوال بهمن ماه
که باید رفت به استقبال گندم ها
و باید چید انگوران تاکستان و خرماهای دشستان
به هنگام طلوع شب
طنین اندازی موسیقی یک ریتم جیرجیرک
اگر یاری کنارت هست
که با او میتوان از عشق،
به یک رازی پر از مهر و وفا پیوست
و با یک دیده ای اغماض
بنوشیم در کنارش چایی در دست
در این فصل
بدون شک تو باور کن
که حرفش راست،ثالث جان،
«پادشاه فصل ها پاییز»
ولی مشروط بر احوال آدمهایِ تابستان
در این فصل

شعر از موسی شریفی


شعر کوتاه تابستان

تنها تر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را
رها کردم
در سایه بی اعتبار عشق
در سایه فرار خوشبختی
در سایه ناپایداریها
شبها که میچرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمان تنها
در ضربه های نبض می جوشد
احساس
هستی هستی بیمار
در انتظار دره ها رازیست
این را به روی قله های کوه
بر سنگهای سهمگین کندند
آنها که در خطوط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ آکندند
در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست
این را
زنی در آبها می خواند
در آبهای سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
ما یکدیگر را با نفسهامان
آلوده می سازیم
آلوده تقوای خوشبختی
ما از صدای باد می ترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
ما در تمام
میهمانی های قصر نور
از وحشت آواز می لرزیم
اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش
اکنون تو اینجایی
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر
مردمکهای پریشانم
می چرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه میچیندد
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید …
دیگر نمی بینم
ما برزمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما هیچ را در راهها دیدیم
بر اسب
زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتاگ زیرا عشق نفرینیست


دستهایم را

از اشک

برکه ای ساخته ام

و در آینه اش

چشمانم را

آماده ی تسلیم دیدم

بی باوری مرگ بود

که جای خود

را

به

باور فراق می داد

در حزن تفته ی غروب تابستان

و زندگی

به خاطر چشمانی

عزیزتر از زندگی

ادامه می یافت


سالها در عمر من مهر آمد و آبان

گذشت

وز کمال غفلتم در نقصان گذشت

چشم من در زندگی نقش جوانی را ندید

این دروغ فاش پنهان آمد و پنهان گذشت

در شتاب عمر فردا ها همه دیروز شد

نا رسیده نو بهاران فصل تابستان گذشت


درخت های نارنج

قیلوله ی نیمروزی تابستان را از بخار های رویا فرا می روند

درختی نیست نارنجی نیست

تنها

سایه ی پروانه ای پیشاپیش منقاری ترسان می چرخد

مطالب مشابه به این مطلب